ميدوني آدما بين« الف» تا «ي» قرار دارند. بعضي ها مثل «ب» برات مي ميرند، مثل « د» دوستت دارند، مثل« ع»عاشقت ميشوند، مثل «م» منتظر مي مونند تا يک روز مثل «ي» يارت بشن
من مست غم عشقم باخنده خمارم كن صياد اگر هستي بابوسه شكارم كن
تو مرا می فهمی , من تو را می خواهم و
همین ساده ترین قصه یک انسان است
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم:
برای آنکه باید باشد و نیست...
در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام…
تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام…
دلا ياران سه قسم اند گر بداني
زباني اند و ناني انـد و جـاني
به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني
وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني
مانند مجنون كه لیلا را دوست دارد مانند ماهی كه دریا را دوست دارد مانند شاعری كه شعرش را دوست دارد مانند بلبلی كه صدایش را دوست دارد به خدا قسم كه من هم تو را دوست دارم بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
آنکس که می گفت دوستم دارد، عاشقی نبود که به شوق من آمده باشدرهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم
اگر زیستن را دوست داشتم هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم
یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم اما چشمان گویایت با آن آبی عمیق و درخشان بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم اما افسوس دیگران دل ساده ام را کمتر باور دارند و چه بسا به هنگام گذر میبینم که بر من میخندند زیرا آشکارا مینگرند نگاهم به دنبال توست...
دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رخ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود نرانید
معشوقه وفا به کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید اینست رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید اینست سخن که گفته آمد گر نیست درست بر مخوانید بسیار جفا کشید آخر او را به مراد او رسانید اینست